investment

پول هدف نیست…

بخش اول

موضوع این ترم از جایی آغاز شد که سر کلاسهای کوچینگ مدرسه پرواستارت آپ  یک سوال قدیمی و کودکانه مطرح کردم.

” اگه اونقدر پولدار بودی که هر کاری دلت می خواست می تونستی انجام بدی چیکار می کردی؟”

محمد اولین نفری بود که جواب داد:« سریع از کلاس می رفتم خونه و می خوابیدم.»

بچه ها حسابی به این جواب نخندیده بودند که نسترن گفت:« سر راه یه چلوکباب با مخلفات کامل سفارش میدی و تا وقتی می خواد سفارشت آماده بشه به خدمه بگی برو برای من یه آیفون دوازده بگیر و بیار.»

از نظر جمعی نسترن زیباروترین دختر کلاس ما محسوب می شد. اما شاید زیبارو واژۀ مناسبی نباشد چون این واژه خیلی رمانتیک یا حتی سانتیمانتال به نظر می رسد و زیبایی عصر ویکتورایی و پرنسس های رمان خوان آن دوران را به ذهن می آورد. در حالی که نسترن با آن لباس های مینیمال و آرایش مختصر و موهای بلوند دقیقاً محصول دنیای پست مدرن آمریکایی بود که از فیلتر کیم کارداشیان رد شده بود. بنابراین شاید خوشگل یا جذاب، زبان باز، شیطان واژه های مناسب تری برای توصیف او بودند.

بچه ها تلاش می کردند سریعترین تیکه تاریخی را به نسترن بیندازند تا بلکه شاخک های این دختر حاضر جواب را به خودشان جذب کنند و به اصطلاح با او لاس بزنند. یک لاس زنی متعارف در یک کلاس با یک معلم سر به هوا که ناگهان غرق در رویاهایش می شد و روشش برای پاسخ دادن به سوالات این بود که خودتان را در تخیل و رویاپردازی غرق کنید تا بلاخره به یک جواب برسیم که از منظر عمومی قابل قبول باشد.

نظرم این بود که در یک فضای احترام آمیز از بچه ها بخواهم جنبۀ وجودی شان را بالا نگه دارند و به دنبال جواب سوال های اساسی زندگی شان باشند. گاهی همین مطرح شدن سوال های مان جنبۀ درمانی دارد، انگار وسط یک بیابان داغ یک لیوان آب خنک بنوشی.

هدف حتماً پیداکردن جوابهای یقینی و مسلم نبود. حتی کافی بود  باریکه های مختلف نور به طرز فکرتان بتابد. گاهی هیچ جواب دقیقی پیدا نمی شد و گاهی کسی که بهتر حرف می زد، می توانست غلط ترین پاسخ را به عنوان درست ترین جواب قالب کند و حتی مهر سکوت را به لب کسی بکوبد که اگر چه پاسخش منطقاً پاسخ بهتری بود اما قدرتی برای ارائه نداشت. از این زاویه کلاس ما یک کلاس فن بیان یا کلاس متقاعدسازی یا حتی اصول فنون مذاکره و یا کلاس فروش محسوب می شد. راستش را بخواهید هیچ نمرِۀ پایان ترمی هم مطرح نبود و هیچ مدرکی هم نمی خواستیم به بچه ها بدهیم. آنها آنجا آمده بودند که ایده هایشان را پر و بال بدهند، سرگرم بشوند و یاد بگیرند چطور با دیگران تعامل کنند یا حتی یاد بگیرند که چطور مخ بزنند. این بود که ما مخاطب زیادی را از دست داده بودیم و فقط یک عدۀ معدود به کلاس های گران مان می آمد. اما آن عده ای که می آمدند عجیب غریب ترین آدمها بودند با تخیلاتی که می توانست دنیا را به روش دیگری بچرخاند و ما دنبال روش ها بودیم. دنبال اینکه چطور می شود زاویه درستی برای این تغییر پیدا کرد.

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست - بخش سوم

یکی از بچه ها گفت:« من اگر اونقدر پول داشته باشم که هر کاری بخوام بکنم در جا رستوران و می خرم و می رم تو آشپزخونه و هر چی بخوام می خورم.”

و یکی دیگه گفت:« اما نسترن خانم از دستور دادن خوشش می آد اینکه اونجا بشینه و غذا رو روی دست براش بیارن.»

« من می گم خوردن غذا قبل از خواب ایدۀ عالی ایه. اما به شرطی که قبلش یه ماساژ حسابی بگیری!»

نسترن جواب داد:« اتفاقات ما به یه ماساژور خوب نیاز داریم، تو حاضری این وظیفه رو قبول کنی؟»

جواد جواب داد:« حتما با کمال میل در خدمتم.»

جواب جواد به نظر زیرکانه تر از بقیه جواب ها بود چون بلاخره نسترن بین آن رگبار جملات تصمیم گرفته بود به جواد پاسخ بدهد.

نسترن گفت:« ما یه مادر بزرگ پیر و چاق داریم که قندش بالاست و مرتباً خیس عرقه. اینقدر چاقه که تقریباً نمی تونه هیچ تکون بخوره به خاطر همین تصمیم داریم براش یه ماساژور استخدام کنیم.»

بخشی از کلاس که به حرفهای نسترن گوش می داد پوکید از خنده و بخشی که حواس شان نبود و داشتند به جوابی برای حرف نسترن فکر می کردند، از صدای خنده به خودشان آمدند. و دنبالۀ فکرشان را نگرفتند. جواد سرخ شد و حرف های بریده بریده و زمزمه وارش در بلندی قهقهۀ بچه ها گم شد.

نگار گفت:« وقتی بیدار شدی، چی؟»

کلاس با تکرار این جمله ساکت شد.

« وقتی بیدار شدی، می خوای چیکار کنی؟»

نگار فیلسوف ترین دختر کلاس ما بود. البته یک فیلسوف تحلیلی. به دنبال ریشه های سوال ها می رفت. و عادت داشت با سوالات ساده و به نظر بدیهی پا توی قلمروی مفاهیم بسیار پیچیده و ناشناختی بگذارد. به نظر او جواب دادن اصلاً مهم نبود بلکه پرسیدن بهترین سوال اهمیت داشت.

من و شاید عده ی زیادی از بچه های کلاس می دانستیم ته این سوال احتمالاً یک بن بست تاریخی و تاریک است. به خاطر همین سعی می کردیم از جواب دادن به آن طفره برویم. احتمال می دادیم که نگار دست بگذارد روی معنای زندگی و با روش سقراطی اش ما را ببرد توی بیابان برهوتی که هیچ چیزی جز سراب های دور دست برایمان نبود و بعد با پتک پوچ گرایی بکوبد توی سرمان و ما بفمیمیم که چه زندگی بی ارزشی را داریم دنبال می کنیم. نگار مصداق واقعی یک پرسش گر بود. بارها در پس سوالات دیده بودم که چشم هایش خیس اشک می شد و چون نمی توانست نتیجۀ دقیقی پیدا کند مثل یک مریض بد حال که هذیان می گوید یا هذیان فکر می کند به عمق صندلی اش در گوشه دیوار فرو می رفت و رفته رفته از جمع محو می شد. او در دو سوی یک محور فرضی، حرکتی آونگی داشت. لحظه ای دنیا برای او سرشار از شور، اشتیاق، شگفتی و زیبایی بود و حتی فقط تماشا کردن این هستی به درد و رنج هایش می ارزید ولی وقتی موج سوال « کی چی؟» از سمت دریای طوفانی می آمد، برج شنیِ بلند و زیبای او را فرو می ریخت.

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست- بخش دوم

آن روزهای اول بچه ها از خود او یاد گرفتند که سوال« که چی؟» مثل یک تیر خلاص است که او را به سرعت می کشد، له می کند و سکوت دردناکی را به لبهای تندگو و پرسش گر او می زند. کافی بود در جواب سوالات بی پایان و عجیب و غریب او بگویی:« خود همین “سوال پرسیدن” ؛ که چی؟»

روزی که اولین بار مازیار این جواب کوبنده و دندان شکن را کشف کرد برای همۀ کلاس خنده دار بود. اما رفته رفته وقتی مازیار با این اسلحۀ کشتار، نگار را نشانه می رفت و او ناگهان مثل مرده ای روی صندلی اش می افتاد، این جمله یکی از وحشتناک ترین و قدغن ترین جمله ها محسوب شد. گاهی وقتی نگار شروع به حرف زدن می کرد، سرها با استرس و نگرانی به سمت مازیار می چرخید که آیا این باز هم از اسلحه اش استفاده می کند یا نه. و وقتی رفته رفته دنیای پیچیده و مرموز آن دختر کوچک جثۀ احساساتی برای مان شفاف تر شد؛ خیالمان راحت می شد که مازیار دست به اسلحه نخواهد شد.

یک بار در یکی از یادداشت های بچه ها نوشته شده بود:« دلم می خواهد از نگار بپرسم، این همۀ سوالات سنگین و جملات ساده با مفاهیم پیچیده را چطور با آن قد و قوارۀ کوچکش حمل می کند؟ بپرسم یا نه؟»

نفهمیدم یادداشت را چه کسی نوشته است، و البته جوابی برای آن نداشتم به همین خاطر از آن خیر مطرح کردن  آن گذشتم.

یکی از روش های برگزاری کلاس ما به این نحو بود که آن قسمت از حرفهایی که نمی شد توی جمع زد، یا آن حرفهایی که گوینده اش می خواست کاملا ً ناشناخته باقی بماند به شکل یادداشت به داخل صندوق می افتاد و من یک ساعت آخر کلاس نگاهی به آنها می انداختم و بعضی از آن را مطرح می کردم. یکی از جالب ترین برگه هایی که تا مدت ها توی صندوقچه می افتاد، فحش های بسیار بسیار رکیکی به من بود و یکبار وقتی حسابی از کوره در رفتم و با بچه ها موضوع را مطرح کردم تعداد فحش ها چند برابر شد. اما رفته رفته فحش ها ناپدید شد. تلاش من برای برگزاری چنین کلاسی حذف کامل خودسانسوری افراد بود. می خواستم این موجودات دوست داشتنی به طور کامل تخیل شان را به کار بیندازند و در یک فضای کاملاً امن و احترام آمیز، نگاهی فلسفی، پرسش برانگیز و نقادانه به جهان داشته باشند. می خواستیم توی این کلاس رویاهایمان را پیدا کنیم.

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست - بخش سوم

ادامه این ماجرا را در بخش های دوم و سوم بخوانید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

You have to agree to the comment policy.

Shopping Cart
اسکرول به بالا