همکاری با مدرسه به عنوان مدرس

پول هدف نیست – بخش سوم

پول هدف نیست

بخش سوم

 

مشاوره دادن

اجازه بدهید از تعریف یک خاطره شروع کنم. من در سال 85 نوزده ساله بودم. تا مقطع پیش دانشگاهی درس خوانده بودم و قصد داشتم به دانشگاهی بسیار معتبر بروم چون نسبت به خیلی از هم دوره ای هایم درس خوان تر بودم و اعتماد به نفس بیشتری داشتم. این اعتماد به نفس باعث شد که سال 85 هیچ کلاس کنکوری شرت نکنم و از هیچ کس مشاوره ای برای نحوه و شیوه های درس خواندن نگیرم. خلاصه سال 85 کنکور دادم و رتبۀ خوبی در کنکور بدست نیاوردم. به خاطر یک سری قوانین و مقررات حکومتی و برای نرفتن به خدمت سربازی مجبور شدم در دانشگاه پیام نور ثبت نام کنم. از آنجایی که به فیزیک بسیار بسیار علاقه مند بودم. رشتۀ دانشگاهی ام را فیزیک انتخاب کردم.

دانشگاه پیام نور دانشگاهی دانشجو محور بود و کتاب هایی که در آن جا تدریس می شد کتاب های بسیار حجیم و تقریبا ششصد هفتصد صفحه ای بود. البته نمره گرفتن در این درس ها چندان سخت نبود چون شما فقط باید نمونه سوالات ترم قبل را می گرفتی و می خواندی و خیالت راحت می بود که حداقل درس را پاس می کردی. اما این راستش این روش درس خواندن برای من توهین محسوب می شد. علاقۀ من به فیزیک باعث می شد که من می نشستم و خط به خط کتاب ها و حتی مباحثی که از ترم دانشگاهی حذف شده بود را می خواندم. اما خوب قطعا ً نمی توانستم تمام مباحث کتاب ها را تا پایان ترم جمع بندی کنم چون حجم مطالب خیلی خیلی زیاد می شد. به خاطر همین معمولا در امتحانات نمره های پایینی می گرفتم.

چند دلیل دیگر وجود داشت که مسیر زندگی من را تعیین می کرد. اولین روزی که در دانشگاه ثبت نام کرده بودم یکی از بستگان درجه یک مان اتفاقی به خوانه مان آمده بود. در آن زمان تقریبا ً معتبر ترین آدمی بود که در  بستگان مان داشتیم. هم نشینی آن روز ما به سرعت و بدون اینکه من بخواهم تبدیل به یک جلسۀ مشاوره شد. جمله به جملۀ آن جلسۀ مشاوره را به یاد دارم.

آن شخص از من پرسید :« من در چه روزهایی کلاس دارم؟»

جواب دادم:« روزهای چهارشنبه و پنج شنبه.»

اولین توصیۀ این مشاور دوست داشتنی به من این بود:« خوب پس روزهای اول هفته را کاملا ً وقت داری که یک شغل نیمه وقت داشته باشی.»

و از آنجایی که این خویشاوند ما خود در دورۀ دانشگاهی خود برقکار نیمه وقت بود به من توصیه کرد که بهترین شغل برای یک دانشجو برقکاری است چون « یک فازمتر و یک سیم چین توی دستت می گیری و مثل مهندس ها توی ساختمان می چرخی و پول در می آوری.»

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست- بخش دوم

توصیه های بعدی این خویشاوند پرگوی ما این بود:« اگر پول کافی داشته باشی می توانی شهریه دانشگاهت را خودت پرداخت کنی و مستقل باشی. اگر یک دختر خوب دیدی و دختر می تواند به تو تکیه کند و از اینکه مستقل هستی به تو دلبسته بشود و به راحتی می توانی از هم آنجا یک نفر برای ازدواج پیدا کنی.»

این جمله ها کلید واژگانی بسیار قوی داشتند. کلید واژگانی مثل « استقلال» « احترام» « دست توی جیب خودت بودن» « ازدواج»

حالا که پانزده سال از آن دوران می گذرد و اینقدر از آشوب آن دوران فاصله گرفته ام که می توانم با لبخند به رنج و درد آن دوران نگاه کنم می فهمم هر کدام از این واژه ها می توانست پتانسیل این را داشته باشد که مسیر زندگی یک جوان پر از انرژی و شاداب و با اعتماد به نفس و درس خوان را به گند بکشد. چرا به گند؟به خاطر اینکه این جرقه ها در ذهن من بودند که من می خواهم به آنها  دست پیدا کنم و حالا یک نفر مسیری برای رسیدن به این آرزوها و خواسته ها را به من نشان داده است.

پتانسیل واژگانی دست توی جیب بودن و استقلال و احترام و مثل مهندس بودن باعث شد که همان روزها یک کار پیدا کنم که اگر چه دستمزدش نیمه وقت حساب می شد تقریباٌ تمام وقت مرا می گرفت.

از طرفی پتانسیل واژه مهندس بودن و برقکاری مرتبط با رشته فیزیک هست هم باعث شد که در کوچکترین زمان های فراغت به عنوان نیروی کمکی کار برقکاری می کردم.

واژگان ازدواج و کافی شاپ رفت با دختران هم باعث شده بود که ذهنیت من از همان روزهای اول این باشد که باید با دختران دانشگاه ارتباط بگیرم. و کاری کنم که آنها از من خوششان بیاید.

حالا که به عقب نگاه می کنم باز برایم شفاف تر می شود که هر کدام از این انتخاب ها خود به تنهایی می تواند به زندگی آدم گند بکشد.

خیلی زود رویاهای بزرگی که در سر داشتم. محقق بودن در رشتۀ فیزیک، دانشمند بودن در سازمان فضایی ناسا، مهندس بین الملی نیروگاه های هسته ای بودن همگی اینها فدای این شد که نان های ساندویچی که روز پنج شنبه گرفته ام روز شنبه قابل استفاده است یا نه. رویای من در مورد صرف اوقات فراغتم در کتابخانه های بی سر وته به این تبدیل شد که در وقت فراغتم بروم لباس های کارگری ام را بشورم تا سر ساختمان مثل مهندس ها به نظر بیاییم.

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست- بخش اول

آن میل به دوست داشته شدن و آن کلید واژۀ «پیدا کردن دختری برای ازداج» از من آدم بسیار شکننده ای ساخت که با کوچکترین کم محلی یک دختر روزها و هفته ها و شاید ماه ها یأس و اندوه یک عاشق دل شکسته زندگی ام را زهرمار می کرد.

من بیشتر از نوزده سال بدون مشاوره و دیمی بزرگ شده بودم و در بدترین زمان ممکن دقیقاً در روزی که می توانستم با استقلال کامل به سراغ رویاهایم بروم مشاوره ای گرفتم که برای رسیدن به رویاهایم مسیری تعیین می کرد که تنها بعد از پیمودن آنها فهمیدم عجب سراب عمیقی را در دیدرس داشتم.

یکی از دوستان آن روزها به من گفت:« وحید ببین برای بدست آوردن این چیزها چه چیزهایی را از دست می دهی؟»

و حالا می بینم که من رویاهای بزرگ، انرژی آتشفشانی و قلب احساساتی و سرشار از عشقم را برای بدست آوردن یک مشت زباله هدر دادم.

اول از همه این انتخاب های زندگی خودم بود. و از این لحاظ اول از همه باید خودم را سرزنش کنم. ولی آن دیگران آن کسانی هم که به آدم مشاوره می دهند بی تأثیر نیستند.

حالا می بینم که آن خویشاوند من آن روزها خودش حتی دانشگاهش را تمام نکرده بود و به خاطر اینکه فقر مالی ای که داشت تمام دوران دانشجویی اش را مجبور بوده کارگری کند و از آن جایی که معمولا یک جوان روستایی که لباس های کارگری هم می پوشد خیلی مورد علاقه دخترهای جوان و پر از امید و رویا نیست، حتی او یکبار هم با یک دختر به کافی شاپ نرفته بود. تمام توصیه های آن مشاور آماتور به من در واقع برجسته کردن گره های کور، حقارت ها، سایه ها و عقده های درونی خودش بود. ذهن ناخودآگاه او برای اینکه خود شکست خورده اش را توجیه کند و شخصیت فنا شدۀ خودش را جایی گنهان کند یک نقاب طلایی پیدا کرده بود. آن نقاب طلایی نقاب طلایی آن کلید واژه ها بود.

جلسه های درد و دل کردن ما با جوان تر ها معمولاً به سرعت بدون آنکه آنها بخواهند تبدیل می شود به یک جلسۀ مشاوره.

و مشاوره های ما بدون اینکه علمی در مورد مشاوره دادن داشته باشیم تبدیل می شود به یک مشت توصیه های بی سرو ته و حکم های قطعی. بعلاوه ما آدم ها برای اینکه قدرت این را نداریم که با شخصیت های فنا شدۀ خودمان رو به رو شویم نقابی پر زرق و برق از گذشتۀ نکبت بارمان به صورت می زنیم و چیزهایی را خوب جلوه می دهیم که هر کدام از آنها ما را به این لجن زار رسانده اند.ما با حسن نیت تمام و دلسوزی تمام راهی را به دیگران توصیه می کنیم که یا خودمان نتوانسته ایم آن را طی کنیم و در آن راه گند زده ایم و یا راهی را توصیه می کنیم که ما را به اینجایی که الان هستیم رسانده است.

بد نیست نگاهی هم به این مطلب بیندازید.
پول هدف نیست- بخش اول

ناراحتی های روزمره زندگی ما، حس و حال و هوای آن لحظۀ ما، تجربه های زندگی ما، اتفاقات گذشتۀ زنگی ما، دروغ هایی که ما به خودمان و به دیگران می گوییم، نقابی که به صورت داریم یعنی پرسونای ما و عقده ها و سرکوفت ها و سرکوب های زندگی ما یعنی سایه های زندگی ما، آخرین اخباری که شنیده ایم، آخرین مطلبی که خوانده ایم، و هزاران هزار فیلتر ذهنی که دید ما را به جهان کور و گنگ کرده اند در حرف ها و توصیه ها و مشاوره دادن ما دخالت دارد و هر کدام از اینها می تواند خود به تنهایی راه شفاف و منظرۀ معرکۀ در معرض دید مخاطب مان را تار و نامفهوم و لجن مال کند.

به نظر من حرف زدن با دیگران مثل بازی کردن با زندگی آنهاست. چون ما کلمات مان را مثل بذرهایی به مزرعه ی ذهن دیگران می پاشیم. اگر در این بذرها، بذر علف های هرز باشد به زودی خواهیم دید که چگونه باغچه زیبای ذهن او به علفزاری وحشی و وحشتناک تبدیل می شود.

اگر حرف زدن این کار را با دیگران می کند « مشاوره دادن» چه می کند؟ یک مشاوره می تواند به جای بذر گلهای یاس، بذر گلهای یأس را در باغچه ذهن دیگری بکارد.

چه لزومی دار د که هر وقت هر کس با ما سر صحبت را باز می کند او را با توصیه هایمان خفه کنیم و آن صحبت های خودمانی و دوستانه را به جلسۀ پند و اندز و نصیحت و مشاوره تبدیل کنیم.

به نظر من بهترین مشاوره برای کسانی که از ما مشاوره می گیرند فقط یک جمله است:« نمی دانم. خودت برو راه زندگی ات را پیدا کن.»

ادامه دارد…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shopping Cart
اسکرول به بالا